اطلاعیه
بسته ویژه راهیان نور
کیف ویژه راهیان نور ( طرح لباس خاکی)

جديدترين محصولات
منو اصلي
خبرنامه
جهت عضويت درسيستم اطلاع رساني سايت ايميل خود را وارد كنيد.
پس از ارسال، ایمیلی براي شما فرستاده می شود ، که شما باید روی لینکی که در ایمیل هست کلیک کنید تا عضویت شما تایید گردد .
خاكريز

رفته بودیم جنازه شهدا را بکشیم عقب. از موانع که گذشتیم رسیدیم به اولین شهید.

حاج مهدی گفت : «این رو ول کنید، بریم جلوتر.»

 چند تا از شهدا را برگرداندیم عقب که دشمن متوجه شد و شروع کرد به تیراندازی.

 مجبور شدیم برگردیم عقب.

 بعدا فهمیدیم آن جنازه اول برادر حاج مهدی بوده.

توصيه مي شود ...

يادگاران 22 - كتاب شهيد احمدي روشن يادگاران 22 - كتاب شهيد احمدي روشن


۱ جلد كتاب
۳۳,۰۰۰ ريال
پديد آورنده : مرتضي قاضي
انتشارات : روايت فتح
[ بازديد : ۸۳۳۵ بار ]

کتاب خاطرات شهید احمدی روشن که جلد 22 از مجموعه یادگاران است، شامل صد خاطره درباره این شهید بزرگوار
گزيده اي  از كتاب :

از در مدرسه آمد تو . رفتم طرفش . دست دادم . پوستش زبر بود، مثل همیشه. درس و بازی مان که تمام می شد، می رفت پای مینی بوس کمک  پدرش . همه کار می کرد:از پنچرگیری تا جارو کردن کف مینی بوس .  تک پسر بود، ولی لوس بارش نیاورده بودند. از همه مان پوست کلفت تر بود.

*****

خیلی که خوشحال می شد، مثلاّ قراردادِ خوب می بست و تخفیف زیاد می گرفت، دو تا انگشت اشاره اش را  می گرفت کنار هم، با هم تکانشان می داد و به زبان برره ای می گفت «وَری وَری وَری، وَری وَری وَری» نگاهش می کردیم و می خندیدیم.

*****

گفت «بیا سازمان پیش خودمون.» گفتم «مگه دیوونه ام؟ کجا بیام؟ پول میدن؟ درست برخورد می کنن؟ چی داره اینجا؟ تو بیا بریم بیرون کار راه بندازیم». گفت «من وایستادم اینجا رو درست کنم» هر بار می رفتم نطنز، توی راه برگشت بغض میکردم. غربتی داشت آنجا.. بعد از شهادت مصطفی، دم ظهر رفتم نمازخانه ی سایت، پر از رفقای خودمان بود؛ رفقایی که خیلی هایشان را مصطفی با هزار زحمت راضی کرد و آورد پای کار. یاد روزهایی افتادم که مصطفی تنها بود. بغضم ترکید.

*****

سر قبر نشسته بودم.باران می آمد.روی سنگ قبر نوشته بود«شهید مصطفی احمدی روشن» از خواب پریدم.مصطفی ازم خواستگاری کرده بود،ولی هنوز عقد نکرده بودیم.بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.زد به خنده و شوخی. گفت «بادمجون بم آفت نداره» ولی یک بار خیلی جدی پاپی اش شدم که «کی شهید می شی مصطفی» مکث نکرد،گفت« سی سالگی» باران می بارید شبی که خاکش می کردیم.

*****

علیرضا دست انداخته بود گردن آقا،سرش را گذاشته بود روی سینه اش . آقا گفت «عصای من رو بگیرید»عصا را داد دست محافظ و علیرضا را بغل کرد.  «شهید عزیز ما،مصطفی احمدی روشن... شهادتش  دل ما را سوزاند.» بغض نشسته بود توی گلوی آقا.

امتياز :